چی بخونیم؟ کیارستمی

پست شده در ۱۵ تیر ۱۳۹۵ | توسط یاسمن شادفر

0

کودکی و نوجوانی کیارستمی از زبان خودش

 

شاعر سینمای ایران تا نوجوانی عاشق تنهایی بود و گندمزار. در مولوی به دنیا آمد و بعد به اختیاریه رفت. جایی که در زمان نوجوانی او گندم هایش هنوز درخت نشده بودند. می شد بین کرت هایش قدم زد، پای درخت هایش نشست و هر نیم ساعت یک بار یک دنیا گپ زد. او زندگی دوران کودکی و نوجوانی اش را در یک یادداشت کوتاه روایت کرده است. یک یادداشت خواندنی به قلم عباس کیارستمی را از دست ندهید.

 

زندگی عباس کیارستمی با قلم خودش

یکم تیر ماه سال ۱۳۱۹ در محلۀ مولوی تهران به دنیا آمدم.چهل روزه بودم که پدرم خانه ای در اختیاریه ساخت و به آنجا نقل مکان کردیم.خانوادۀ پر جمعیتی بودیم.بعد از دو خواهر بزرگتر از خودم، اولین پسر خانواده هستم. پدرم کارگر ساده ای بود که نقاشی دیواری می کشید و از این طریق پول در می آورد.ولی بیشتر اهل شعر بود تا نقاشی.مادرم اهل هنر نبود و اقتدار زیادی در خانه داشت. سکوت و آرامش خانه را مدیون مدیریت او می دانم، ولی علاقۀ من به پدرم بیشتر از او بود و به شدت تحت تاثیرش بودم.در ۲۹ سالگی ام این موجود استثنایی،آرام و مظلوم را از دست دادم.بعدها به دلیل همین علاقۀ زیاد،اسم پسر بزرگم احمد را از روی نام او برداشتم.
شش کلاس ابتدایی را در مدرسه “بهرام”و دبیرستان را در “جم” قلهک تحصیل کردم.در دوران مدرسه منزوی بودم.رفاقتی با کسی نداشتم و زنگ های تفریح یک گوشه می ایستادم و به بچه ها نگاه می کردم.در مجموع شاگرد متوسطی بودم.ریاضیاتم ضعیف بود،نقاشی ام بد نبود و شعر را خیلی خوب حفظ می کردم.در کلاس هم همیشه خودم را پشت شاگردهای دیگر پنهان می کردم که دیده نشوم،و به نظرم در این کار موفق بودم برای اینکه کمتر معلمی من را به اسم یا قیافه می شناخت! به خاطر همین میل به تنهایی و گریز بود که در هجده سالگی از خانواده جدا شدم.
تمام کودکی و نوجوانی من در گندمزار پشت خانه مان،توی طبیعت، بین درخت ها و کَرت ها گذشت. دورتا دور خانۀ ما هیچ خانه ای نبود.تا چشم کار می کرد سبزه و گندمزار دیده می شد.بیشتر وقت ها تنها و گاهی با دوستان موقع درس خواندن وقت را در طبیعت می گذراندم.خاطرم هست با دوستانم بین دو کَرت قدم می زدیم و قرار می گذاشتیم که هر نیم ساعت،بین درس خواندن یک گپی بزنیم…وای که چه روزگار خوبی بود! آن وقت ها به جز رادیویی که تمام دلخوشی مان شنیدن برنامۀ گل ها و صدای بنان از آن بود،و حضور در طبیعت بکر و دست نخورده،امکانات دیگری نداشتیم.اما الان…فکر می کنم درخت های زیادی هستند در طبیعت که منتظرند بروم و از آنها عکاسی کنم؛ توی نور روز، در مه،در تاریک روشن صبح و در فصل های مختلف.ولی درخت های کودکی ام دیگر وجود ندارند.همۀ آن گندمزارها خانه شدند! مثل دوستای زیادی که بودند و یواش یواش،یکی بعد از دیگری می روند… از آن موقع ها زیاد یادمه، برای اینکه همان چیزهای قدیمی و کوچک،آدم را یک جور دلخوش می کنند.دنیای دیگه ای بود که با دنیای الان خیلی فرق داشت.

 

ایول!
4

Tags: , ,


درباره نویسنده



Back to Top ↑