نوستالچی؟ محمدعلی

پست شده در ۱۶ خرداد ۱۳۹۵ | توسط بهروز ساسانی

0

حس نوستالژی با محمدعلی

محمدعلی که درگذشت، حس نوستالژی خیلی ها را به عقب برگرداند، به سالهایی که پارکینسون هنوز محمدعلی را از پا نینداخته بود و آقای مشت زن قهرمان بچه ها و آدم بزرگها بود.
این پست نوستالچی روایت خاطره های سالهای دور از محمدعلی قهرمان است.

مهراب قاسم خانی و اولین پخش زنده با محمدعلی

نهم مهر سال پنجاه و چهار اولین پخش زنده تلویزیونى زندگیم رو دیدم. با این که چهار سالم بود ولى هیجانش رو هنوز یادمه. اون موقع خونه ما خیابون ستارخان بود. فک و فامیل از سر شب جمع شده بودن خونه ما براى مسابقه بوکس قهرمانى سنگین وزن جهان بین محمد على کلى و جو فریزر که طرفاى ساعت دو، سه صبح قرار بود پخش بشه. به ما بچه ها هم اجازه داده بودن بیدار بمونیم که احتمالاً اولین شب زنده دارى زندگیم بود. چیز خیلى زیادى از خود مسابقه یادم نمیاد به جز این که اون شب برام حال و هواى نوروز رو داشت و این که محمد على کلى مسابقه رو برد و قهرمان سنگین وزن جهان شد و براى من که از اون سن عاشق ابر قهرمان ها بودم تبدیل شد به یه ابر قهرمان واقعى و زنده… امروز اون ابر قهرمان مرد…

 

 

دستهای آقای بوکسور دیگر نمی لرزد

سامان زمان زاده، نویسنده ایرانی درباره محمدعلی کلی و خاطراتش با او اینطور نوشته است: «اولین خاطره من از محمدعلی خاطره خودم نیست. پدرم دانشگاه اصفهان درس خوانده بود و تصویر من از دنیا مثل بیشتر پسربچه‌ها با خاطرات پدرم شروع شد. تعریف می‌کرد که چطور تازه رفته بود دانشگاه و اصفهان را بلد نبود و خودش را هر دری زده بود تا بتواند کافه یا قهوه‌خانه‌ای پیدا کند و پخش مستقیم مبارزه علی و فورمن را ببیند.
تصویر بعدی وقتی شکل گرفت که محمدعلی آمد ایران و تیتر همه روزنامه‌ها شد، هیچ چیز باشکوهی نداشت. حرفی در موردش نیست اصلا. ولی مکاشفه من محمد علی را، در واقع هرگونه رابطه و درک من از دنیای بوکس حرفه‌ای، با پرونده‌ای در ماهنامه فیلم شروع شد. پرونده‌ای درباره مستند «زمانی که سلطان بودیم». آن روزها مثل حالا نبود. خیلی می‌شد که اصلا فیلمی را ندیده باشیم، ولی تمام نقدها و داستان و حواشی‌اش را خوانده باشیم. سخت پیدا می‌شد. و این یکی از همه سخت تر. واقعا از زیر سنگ پیدایش کردم. دقیقا زمانش را هم یادم است، چون جام جهانی ۱۹۹۸ بود. این مستند جادویی و شاهکار درباره «غرش در جنگل» The rumble in the jungle باعث شد علاقمند شوم و بوکس حرفه‌ای را دنبال کنم. البته این علاقه به مرور زمان از بین رفت. به این دلیل ساده که بوکس حرفه‌ای دیگر نه علی داشت، نه فورمن، نه فریزر. انگار آن شکوه سینمایی‌ فقط مربوط به همان دوران بود. چند وقت پیش بود که بعد از مدت‌ها، مبارزه فلوید می ودر و پاکائو را دیدم، که بازی قرن بیست و یکم خوانده شده بود، و از خودم راضی شدم که بوکس را دنبال نمی‌کنم!
فکر کنید بوکسورها قبل از مبارزه از بازی جوانمردانه حرف می‌زدند.
من تمام آن تصاویر جادویی در زئیر را مقابل چشمانم مرور می‌کنم. مرگ محمدعلی چیزی از شکوه آن لحظات کم نکرده. حقیقت هم همین است. کمتر انسان‌هایی می‌توانند چیزی مستقل از وجود خویش خلق کنند. برای من به جز میراث بزرگ و جهانی علی، تمام آن تصاویر به عنوان یک مکاشفه شخصی همچنان برقرار است. چیزی که با مرگ علی از بین نمی‌رود و تا مرگ خودم ادامه دارد. دقیقا لحظه ای که علی بعد از بازی رو به خبرنگارها کرد و به جای گوش دادن به سئوالات، خودش شروع کرد و فریاد زد:

All you suckers bow… All you suckers bow
I told you, all of my critics, I told you all that I was the greatest of all times …

و امروز صبح رفته بودیم بیرون قهوه بخوریم. مرد میانسالی آمد وارد کافه شد. ظاهرا کمی خل وضع بود. نه خیلی. هر کسی را میدید میگفت:

You know? he was the greatest of all times

و محمدعلی دیگر دست‌هایش نمی‌لرزد.

خاطره ای از نوروز ۱۳۵۰ و محمدعلی مشت زن

حمیدرضا صدر به مناسبت درگذشت محمد علی نوشته است.
هفته سوم اسفند ۱۳۴۹ است و یک هفته به نوروز ۱۳۵۰ مانده است. محمد علی مشتزن سیاهپوست آمریکایی مبهوت تان کرده است. میخکوب. نامش را از “کاسیوس” به “محمد علی” تغییر داده و با گرویدنش به اسلام یکی از چند صد میلیون مسیحی آمریکایی کم کرده و یکی به جمعیت مسلمانان اضافه. یک “نومسلمان” تاریخ ساز شده است. می گویند سی میلیون سیاه آمریکایی را پشت سرش قرار داده است. این سیاه خوش سیمای خوش سخن بامزه کاتولیک ها را دست انداخته، روشنفکران لامذهب را به خنده واداشته، رسانه ها را عاشق خود کرده و سرمایه دارها را به ریخت و پاش در مشتزنی فراخوانده است.

کمی پیشتر کنار مارتین لوترکینگ ایستاده و به روسای جمهور آمریکا دهن کجی کرده است. پررویی کرده. پرگویی. با ترمز بریده رجزخوانی کرده. به دولتمردان گردن کلفت آمریکایی گفته “بروید پی کارتان”. گفته “حاضر نیستم ده هزار مایل سفر کنم و به ویتنام بروم تا به برده فروشان سپیدپوست کمک کنم.” گفته “حاضر نیستم ویت کنگ ها را بکشم. اونا هرگز منو کاکا سیاه صدا نکرده اند.” او حاضر نشده راهی ویتنام شود و وین کنگ ها را بکشد.

او حاضر نشده جامه سربازی برتن کند و مسلسل در دست بگیرد. به همین دلیل عنوان قهرمانی مشتزنی جهان را از او گرفته بودند. یکی دو سال محرومیت را سپری کرده و حالا دوباره به میدان بازگشته است. بازگشته تا عنوانش را از جو فریزر پس بگیرد. یک سیاه دیگر با لقب “اسموکینگ جو” که از فیلادلفیا آمده و مثل محمد علی پرحرف نیست. مثل او خوش سیما نیست. مثل او دماغ کوچکی ندارد. مثل او مخالف جنگ نیست. ما همه طرفدار محمد علی هستیم. ما می خواهیم محمد علی، فریزر را در رینگ خرد کند. له.
ادامه یادداشت را در این لینک بخوانید

 

 

ایول!
3

Tags:


درباره نویسنده



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to Top ↑